تبليغاتX
مریم بانو


مریم بانو

عقیده ام که عقده شود می نگارم باشد که عقده ام عقیده نشود

منکه موجودی در من در حال رشد است از این موضوع احساس قدرت می کنم این خدا حق دارد احساس ابرقدرتی کند و به همه امر و نهی کند
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:57 توسط مریم بانو | |

هر چند عید قربان یک عید مذهبی است ولی مرا یاد این فیلم های ما قبل تاریخ می اندازد که حیوانی را برای خدا قربانی کنند و نمی دانم خدا چرا باید قربانی شدن مخلوقی را ببیند .

از آنجایی که انسان  یک موجود همه چیز خوار است و گوشت هم خیلی دوست دارد و من نیز جزو انسانها هستم به منزل یکی از ترکمنان برای عید دیدنی و صد البته به قصد گوشت خواری رفته بودیم

صدف خواهر زاده یازده ساله شوشو هم بود و سراغ همبازی دو سال پیش اش را گرفت که فقط یکسال از او بزرگتر بود که از ترکمنها جواب شنید : راضیه خواستگار زیادداره اما ما نمی دانیم پدرش چرا شوهرش نمی دهد (با نهایت تعجب ) و صدف که حیران شده بود گفت : چی ؟!!  آنها گفتند : دختر از نه سالگی به بعد باید شوهر کند و صدف با لحن طعنه امیزی گفت : پس من الان دارم می ترشم

وقتی به منزل راضیه رفتیم راضیه از آشپزخانه بیرون نیامد و صدف هم که از هم صحبتی یک دختری که میان کودکی و نوجوانی قرار داشت  نا امید شده بود قبول کرد مثل دیگران  راضیه یازده ساله را یک دختر دم بخت که هیچ صنمی با او ندارد ببیند و بی صدا گوشت اش را بخورد .

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:39 توسط مریم بانو | |

دیروز خانم دکتر کلی بچمو تماشا کرد و گفت همه چیش سالمه و البته پسره .شوشو که پسر دوست داشت وقتی خبر بهش رسید بال در آورد . به امام رضا قول دادم اسمشو هر چی میذارم اولش محمد باشه و قول دادم قرآن خوندن رو یادش بدم .بعد از کلی مشکلات این یه خبر خوب بود که یه ذره حالمو جا آورد .
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 8:34 توسط مریم بانو | |

حتما" ایراد از من است که در افکار خودم همیشه غرق بودم و در جمع بودن یک استثناء بود در حالی که برای بقیه در جمع بودن یک اصل است و در افکار خود بودن یک استثناء .

اینکه همیشه در حال فکر کردنم آزارم می دهد قصد تملق برای خود ندارم که فکورم و چنین ام و چنان ام من موقع سیب زمینی پوست کندن یا نوشتن لایحه فرقی نمی کند ممکن است به مادربزرگ فکر کنم یا به اینکه شوهر دختر عمه چی شد که فلان شد و... برای همین است که همه می خواهند از تنهایی در بیایند و من نیز می خواستم و چنین هم شد ولی بعضی موقع ها احساس می کنم که به تنهایی خود محتاجم در جمع بودن و شلوغ بودن سرم باعث شد خود را فراموش کنم همان خودی که با هم خلوت می کردیم .تولدم نزدیک است و همیشه این ایامجالب نیستند خدا کند زود و به خیر بگذرند .

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:34 توسط مریم بانو | |

آدمی را باید بیشتر شناخت این موجود دو پا در شرایط و موقعیت های گوناگون چهره های مختلفی را از خود بروز می دهد و وقتی دروغ و دو رویی کسی را می بینی آنقدر برایت عزیز بوده آنقدر تصورت از او زیبا بوده که آرزو می کنی کاش او نبود .!! کاش کس دیگری بود !!

ولی میدانید تقصیر این آلیاژی است که خدا وقتی آفرید گفت فتبارک ا... و بشر از بهشت به زمین رانده شد . برادر کشت و انسان کشت و نامردی کردتاکنون . اصلا" عجیب نیست مبهوت نباش مریم این اصلآ" چیز عجیبی نیست پدر راست می گفت:رو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پامال است .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:48 توسط مریم بانو | |

در دوران بارداری ظرف یک ماه اخیر دو بار با دو نوع ویروس متفاوت سرماخوردم .این یکی دیگه حسابی کلافه ام کرده سرفه های چرکی که تکون خوردن این بیچاره رو تو شکمم احساس می کنم و آب ریزش فقطدارم دعا دعا می کنم تب نکنم

آش نخورده و دهن سوخته تا جایی را می سوزاند که قابل بیان نیست و جواب خوبی است را با کشیدن جور خوبی ات گرفتن جزغاله ات می کند و به علاوه ببینی که عزیزترین کس ات هم تاوان اشتباهت را پس می دهد چیزی از آدم باقی نمی گذارد

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:29 توسط مریم بانو | |

همیشه در حدیث نفس هایم خودم بوده ام و خودم واین خود گاهی انقدر بزرگ و نزدیک می شد که به مالیخولیایی بودن می زد . ولی اکنون در حدیث نفسم موجودی زندهرا می بینم که اگر بد بنشینم یا عصبانی شوم یا خسته شوم واکنش نشان می دهدو جزئی از من که حتما" به من پیوسته ولی متفاوت از من خواهد بود .

---------

پ.ن: عجب روزگاریه کارشناس ثبت و دادگستری و شهرداری و غیره و ذلک بدون شیتیل بی مایه فتیره

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:1 توسط مریم بانو | |

گاهی آدم آنقدر پر است خالی می شود .انقدر که سرت شلوغ است احساس تنهایی نمی کنی وچون احساس تنهایی نمی کنی به نتایج خوب در زندگی نمی رسی . آنقدر فکر و خیالات داری به فلسفه فکر نمی کنی و به خود نمی بالی که قبل از خواندن نظریه فلان فیلسوف من به همین نتیجه رسیده بودم .

این روزها از بس پرم خالی شده ام

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:19 توسط مریم بانو | |

دو تا زوج دارن حکم بازی می کنن ..مرده با غرغر به زنه میگه : حواست به بازی باشه دستو بخون

زنه بهش برمی خورده :ااااااا به من چه من نمی تونم بازی کنم برو با یکی دیگه بازی کن مسخره بی شور همیش به من گیر میده به خاطر بازی سر من داد میزنه .

حالا همه  از جمله من وشوشو به این شکل در حال مشاهد به سر می بریم .

مرده میبینه خیلی سه شد بببخشید عزیزم معذرت می خوام و ما همچنان چند برابر به خاطر سیب زمینی بودن این مرتیکه . این همه لیچار شنید آخرشم عذر خواهی کرد و همه جا میشنه و میگه من عاشق زنمم ..حالا زنه بد اخلاق و بی ادب و بی سواد و به غایت زشت

با این کارا چیکار داری برو شانسشو ببین (جمله خاله زنکانه )

واقعا بهضیا" چطور می تونن آدمی که آزارشون میده دوست داشته باشن ..من که هیچ وقت نتونستم !

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:47 توسط مریم بانو | |

مدتی است فهمیدم که من به تنهایی خود بد رقم معتادم .

ببینیم این جنین چهار ماهه وقتی آمد چه می کند باز هم چششمم آب نمی خورد .

من به این تنهایی معتادم .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:19 توسط مریم بانو | |


Design By : Night Skin