+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:9  توسط مریم بانو
|
خدایی که در این نزدیکی است چرا لای شب بو یا پای سرو بلند ؟.خدایی که همین جاست! همین جا کنارم نشته .کنار هر کس نمی نشیند
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 18:36  توسط مریم بانو
|
ده روزه کارای دفتر تموم شده و اومدم عاطل و باطل خونه علی نشستم .بچه داری ام نمیکنم چون مامان هست .نکته جالب در مورد این شهراینه که مردمش با فست فود بیگانه اند و فقط کله پاچه تا ظهر و سیرابی و فرنی داغ عصرونه سرو میشه .کلا 2تا فست فود بیشتر ندیدم ولی تو یه خیابون 10 تا کله پاچه ای هست . نام این شهر قوچان است !!!!
یک سوتی بزرگ هم دادم رفتم برای دفتر تابلو بخرم تصویر یک زن روستایی بود .پرسیدم :آقا این خانمه چنده ؟!
از روی تعصب نمی گجم هر شهری رفتم به نظرم گرگان بهترین شهر دنیا است .سرزمین کوه و دریا و دشت ورفاه و تمدن
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 22:4  توسط مریم بانو
|
کوچک تر که بود نگاه عاقلانه ای داشت و آرام آرام بود تا درد شدیدی نمی کشیدگریه نمی کرد از یکسالگی به بعد ناگهان تغییر کرد در چشمانش جز شیطنت چیزی نمی بینم حتی دکترش هم تعجب کرد و گفت :این همون بچه است ! مثل فرفره می دود و قلبش تندتندمی تپد چرا اینطور شد چرا !؟
- - - - - -
پ.ن برادر در راه ثبت نام دانشگاه آزاد مهندسی نفت .خدایا موفق باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:59  توسط مریم بانو
|
سرت را میگذاری روی پایم و می گویی نازم کن !از این حرف شاخ درآورده ام تا کنون به کسی ان را نگفته ام به هیچ کس حتی مهم ترین انسان قلبم .
از خودم می پرسم اگر عاشق تویی من اصلا" عاشقی بلد نبودم و نیستم .هیچ وقت نشکستم ،صبور نبودم یا شاید هیچ وقت عاشق نبودم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:54  توسط مریم بانو
|
با عاطفه ترین مجرم ها مجرمان سیاسی اند چرا که این عاطفه آنقدر عظیم می شود که برای مردمی که نام آنها راد هم نمی دانند فدا می شوند .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:1  توسط مریم بانو
|
از دست خودم بسیار بسیار عصبانی ام در این دوران کاراموزی درآمد خوبی داشته ام و یک تومن پس انداز هم ندارم .مثل جنون گرفته ها بازار را زیر پا میذارم و ...
تربیت باید بشوم شدید !
اینجا چه9 گرد و خاکی نشسته بود !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 22:11  توسط مریم بانو
|
حرفها بود از چرا آمدن و چگونه آمدن و شدن و چه ساده این موج همه گیر آدمی را با خود می برد و به خودت می گویی همه که اری چرا من نه ؟!!و خودت را می سپاری به شب و روز به خورشید و ماه و اینگونه راحت تر نفس می کشی
پ . ن :تمام بچه داری یک طرف سال دوم آن یک طرف روزگار نوپا بودن و پوشک گیری و حرف آمدن پی ات را در می آورد
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:58  توسط مریم بانو
|
تا حال شیطان شده اید فکر نبودن کسی به سرتان بزند و آرزو کنید که به درک واصل شود . وجود انسانهایی که عزیزتان را می آزارند اضافی است و آرزو می کنی که ای خدا زندگی اش را تمام کن . به خودت سیلی می زنی و میگی : زر نزن !این تویی ! دلت میاد ! اونم آدمه !ولی باز حرکت کذایی پشت حرکت کذایی و فقط یک جمله خدایا هر طور که می دانی عزیزم را عمر طولانی بده و بگذار خوشحال باشد .خواهش می کنم
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 1:55  توسط مریم بانو
|
من در تاریخ زدن به این 9 عادت ندارم ده سال نوشته ام 8 ! گر چه در گذر خانه تکانی ،نگهداری یک بچه مبتلا به استفراغ ویروسی ، خرید عید ، کشیدن ناز شوهر که توقع دارد در روز تولدش ساعتی چند بار بگویی تولدت مبارک و چیدن سفره هفت سین آمدن به این دنیای مجازی دیر شد ولی خوب هنوز می توان گفت سال نو مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:41  توسط مریم بانو
|